
من رویا پرداز و خیال باف بودم. از بچگی. ولی بودم، الان دیگه نیستم. انگاری که سقف رویاهام از سقف اتاقم کوتاه تر شده. از کی؟ نمی دونم . فقط اخرین روز هایی که هنوز رویا داشتم آخر سال اول دانشگاه بود. رویا داشتن با قصد انجام چیزی فرق داره. من رویای شاگرد اول شدن رو داشتم، از فکر کردن بهش لذت می بردم، رویای رفتن به استفورد، رویای کسی شدن که قبلا نبوده و اضافه کردن چیز خوبی به این دنیا. الان ندارمش.فقیر شدم. نمی دونم از کی احساس کردم که اصلا من رو چه به رویاها؟ همین که زندگی بره جلو به یه جایی میرسم دیگه نه؟ کجا؟ هر جا. به هر ساحلی که انداخت منو همون جا استراحت می کنم. لش می کنم. خواستنِ چیزی سختی...
ادامه مطلب
دیروز با خودم گفتم که حتما مینویسم اما دیشب خیلی خسته و خیلی دیر برگشتم خونه. دیروز خدافظی فاطمه و هانیه بود. تو راه رفتن برای اولین بار پنچر شدم. بابام اومد کمکم و پنچری ماشین رو گرفت و رفتم. خب کلا خداحافظی، وقتی میدونی دیگه معلوم نیست کی ببینیشون، رنگ و بوی دلنشینی نداره طبیعتا...همون جا که بودیم ازش پرسیدم میشه بعد از این که رفت گمش نکنی؟ گفت باشه :) به هر حال همین که آدم بدونه کجاست ، خیلی وقتا خودش خیلی دلنشین و آرامش بخشه، نه؟ باید واقعا یه تکونی به خودم بدم وگرنه از دست میره همه چی. عمری دگر بباید بعد از وفات مارا کین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ...
ادامه مطلب